تبليغاتX
اهل خودویرانی




و راه ها ادامه ی خود را

در تاریکی رها کردند

                         «فرخزاد»


+ نوشته شده در یکشنبه 1391/01/20ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط بهاره ضیایی |

سلام.

با اون که هیچ ربطی نداره اما می خوام به مناسبت همچین روزی که پا توی این میدون جنگ گذاشتم، تقدیمش کنم به دل نق نقوی خودم که برای همیشه بچه مونده یعنی گور بابای همه چیز... 

 

دست می زنم که بریزد

هرروز بعد از بازی که می ترکاندم

پسرم

که شکم مادرش را بسیار دوست دارد

حتا بعد از ترک کردنش

و تکثیر می شود

تا به من برگردند

لابلای شاخ و برگ هایم

سنگین تر شکست بخورم

و ببینم

تمام پسرانم از من بزرگــــــــــترند ـ بعد از بازی

ترک که می شوم

 

حتّا از همین چاله چوله های شهر

بریل می خوانم: سالها بعد

زمین گرم زندگی که می شود

دنیای مادر مُرده خودش را خیس کرده است

 

حالا هرچه دست می زنم

نه می ریزد

نه می ترکد

             می ترکم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/09/07ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط بهاره ضیایی |

 

هر بار از سرم

شانه خالی میکنی

در تو آتشفشانیست

با برفهای هزاران ساله

 سر می روم از تو

موج موج پیش می روم

حتّا

 در راه، تمام سپیدارها

به خواستگاریم  ایستاده اند

کورکورانه می تازم

تا تنها آغوش باز ــ مانده

باید

عروس مسیح شوم

شاید تو هم

مرد مریم... 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/05/27ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط بهاره ضیایی |

  ســـــــــــــــــــــــــــــــلام.بعد از....

و فقط یک شعر تازه از دلم :

 

پلکم که می پرد

کوچ تو آغاز می شود

دوباره، مادری می شوم

که هربار سینه هایش چشم باز می کند

نوزادی در بغلش مُرده

دوباره، آنقــــــدر پاییز می شود

که زیر پا   آهنگی شوم

آنقـــــــــــدر سرد

که نگاههایم، در سطح

جان بدهند

نه

نمی گذارم این یأس خونم را بخورد

حالا که مدام

پیرزنی در شعرهایم

تسبیح می چرخاند

 

گیس هایم را ذبح می کنم

به نیّت تو و

یک ماه تمام روزه ات می گیرم

شاید

باقی سال، ازآن من باشی

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/05/04ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط بهاره ضیایی |

 سلام .میخوام از همه دوستان عذرخواهی کنم که تو این مدت کمتر مهمون وبلاگاشون میشم و گاهی اصلن پیدام نیست هم درسا زیاده هم اون شور و احساسی که یه روزی داشتم منو رها کرده. بهرحال از مهربونی همه ممنونم و شرمنده. با دو نوشته به روزم

 

انگار نمی خواهد بایستد این قطار

چوب حراج خورده ام

مانده ام روی دست ریزعلی ترین فریاد

باید بسوزم و بسازم

جلوی چشم این قطار دیوانه

که به جهنم که می رود...


 

ظرفهایتان را بیاورید و

واژه هایم را ببرید

دارم قطع میشوم

دارم می روم از تمام اتصالات لای دیوارها و

                                                        زیرِ زمین ها

همیشه به هر سازی

                 یک جای کار لنگیده ام

چیزی در من نشت کرده

تسخیرم می کند

که دیوانه ام نامیده

                      مادری که همیشه راهبه ام می خواست

دارم گور به گور

دور می شوم از لبخندهای بی تنفس بادکرده

ظرفهایتان را بیاورید

واژه هایم، گناهی اگر کرده اند

                                     حراجم کنید

دارم می روم

و اینجا از من

               تنها، آینه ای عینکی می ماند و

                       شعله هایی که لکنت گرفته اند

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/25ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط بهاره ضیایی |